X
تبلیغات
پیکان جوانان ٥٦ قرمز
آرزویی بزرگ، راههایی شگفت

Thanks to: BeforeTheChador

دنبال چه می گردم؟ توی کوچه پس کوچه های ایران پهلوی، توی این عکسهای سیاه و سفید، کنار این دیوارهای آجری؟ کنار این درختان جوان؟ من چیزی را - که از جنس عاطفه بود، به رنگ دل بود - در ایران، در آن سالها، گم کردم و تنها شدم...



ببخشید، شما پسر جناب سروان پژمان هستید بله؟
من و زنم او را از جونمون هم بیشتر دوست داریم. اگر حقیقتا او بچه خود ما بود گمان نمی کنم اینقدر از ما محبت می دید...



Thanks to: CheBoodim

پدر و مادر مهربانم همه چیزشان را با عشق به من بخشیدند

و من همان ها را صادقانه در کارگاه جوانان به کار گرفتم

به آهنگ «واسا واسا» ی مهدیان گوش می دادم. تابستان سه سال پیش با دلی امیدوار فاصله خیابان ثریا تا تهران نو را با گوش دادن این آهنگ و گذشتن از میدان فوزیه، نیروی هوایی و خیابان دلپذیر پیاده می آمدم. سر راه هم یک پیکان جوانان پنجاه و شش قرمز کنار خیابان بود که با دیدنش نفس تازه می کردم. توی آن مغازه آفتابگیر، توی خیابان ثریا، آنجا بود که دامنه جوانان را خریدم.


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای... کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.